برجعلی زهرمار

تو خونه البته بم می گن قند و نبات

هان اي دل عبرت بين! از ديده نظر كن هان !

نامه رو دادم دست خسروپرويز گفتم قربانت گردم من برم ديگه. گفت يني نمي خواي نظر ما رو به پيامبرتون برسوني؟ گفتم «اون خودش علم غيب داره ميفهمه». گفت ميترسي چرا؟ گفتم « نه به جون عزيزت، من بترسم؟ نه، يه كم خستم رنگم پريده». ولي قشنگ ميديدم لحظه اي رو كه شيكممو پاره ميكنه پرش ميكنه از پشكل و كاه، آويزونم ميكنه دم دروازه. يهو يه لبخندي اومد رو صورتش، گفت « به به! به به به به به! عجب ديني، چه سري چه دمي چه آئيني. آقا ما پذيرفتيم. خيلي دين خوبيه. كي بريم دست بوسي؟» گفتم حاجي قبول نيست. تو الان بايد عصباني بشي نامه رو پاره كني. كلاس چارم دبستان يه چي ديگه به ما گفتن. گفت «بده مهربون شدم؟ بده گفتم دينتون خوبه؟». گفتم بد نيست، ولي اگه به شانس منه خروسم تخم ميذاره. چشاش يه برقي زد و گفت پس تخمم مي خواي بذاري؟ خنديدم گفتم اون كه نه، يني در واقع سيستمم يه جوريه تخم گذار نيستم. گفت از من مي شنفي هيچي غير ممكن نيست. با همت و پشتكار ايراني همه چي ممكنه. گفتم چه جوري يني؟ گفت ببريدش تا بيام.


برچسب‌ها: ماجراهای کاملن واقعی برجعلی
+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1392ساعت 12:40  توسط برجعلی  |